《1کهدردهننبودخندهبدنماست》
لبخندِلبپریده بهچنینجلوهمبتلااست
پیریچوعارضِ تو شود میرسد زِ راه
لنگیِلفظ و لکنتِخوانش درونگراست
هم چشمِ تیزبین تو میافتد از فروغ
هم قدِ سروگونِ تو آویزه عصااست
کندی طریقِ مُحتمل راه است
سُستی رفیقِ همسفرِ برزنِ بلا است
پیری اگر که جلوه کُند پایِ راه نیست
چونکودکانِتازه قدم ، دهر بیوفااست
مویِ سپید خویش بهمسگر ندادهایم
چون بَر قفایِخود نگری کارِ کیمیااست
درخاطرت ، جوانیِ خود را مرور کن ¡
مویِ سپید و پیریت پاداشسالهااست
بامن مگو ، که پیریت ناگاه در رسید
پیری هماره زادهً اندیشههایِ ما است
تقویم ، جز شمارشِارقامِ خشک نیست
ارقام خشک رهزنِ انگیزهً بقا است
عاشق بمان که عشق جوان باورت کند
عاشقبمان کهعشق بهینهدیهخدااست
دکتر شناس و راه فراز و هدف شریف
کارتِ من و تراکُنشها اصلِماجرا است
بهروز سنجابی
۱۴۰۱/۵/۲۵
برچسب:
نویسنده: بهار اکبرینژاد